أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

379

تجارب الأمم ( فارسى )

از عمران سواده آورده‌ايم كه گفت : پيش عمر رفتم و چيزهايى را كه مردم بر او خرده مىگرفته‌اند با وى باز گفتم . به من گوش سپرده بود . تازيانه را بر ران خويش ستون كرده بود و بن زنخ را بر آن نهاده و گوش مىداد ، تا آنجا كه گفتم : - « مردم از درشتى رفتار گله كنند . » تازيانه را بلند كرد و دست خود را از بالا تا به پايين تازيانه كشيد و گفت : - « هان به خدا ، كه من مىخورانم و سير مىكنم ، مىنوشانم و سيراب مىسازم ، پيشنهاد را مىربايم . همسنگ‌ام را ادب كنم . آزمند را برانم ، همتاى خويش را پيش اندازم ، بشكوهيده را به خود نزديك كنم ، به مهربانان بپيوندم ، پرخاش بسيار كنم و اندك بزنم ، چوب را بنمايانم و به دست پس رانم . » سپس ، چون اين سخن به گوش معاويه رسيد ، گفت : - « به خدا كه مردم‌اش را نيكو مىشناخته است . » [ 263 ]